منو اصلی
  صفحه اصلی
  تبلیغات
  تماس با ما
تبلیغات
تور کیش
ابزار وب مسترها
  ابزار مجله در وبلاگ
  گوگل پلاس در وبلاگ
  شمارنده مطالب
  پازل وبلاگ
  تولبار حرفه ای
  ابزار پرش به بالا
  ذکر ایام هفته
  استخاره آنلاین
  سخنان بزرگان
  نمایش رتبه گوگل
  وضعیت آب و هوا
  اوقات شرعی
  فونت های زیباسازی
  کدهای زیباسازی فلش
  فال روزانه
  فال حافظ
  فال کلیکی
  فال انبیا
  طالع بینی ازدواج
  طالع بینی هندی
  عشق سنج آنلاین
  موسیقی لایت در وبلاگ
  ساخت موسیقی آنلاین
  ساعت های فلش
  ابزار فرم تماس با ما
  چت روم
  تصاویر تصادفی
  تصاویر زیباسازی
  لودینگ وبلاگ
  جستجوگر گوگل
  تعیین وضعیت یاهو
  ساخت ایمیل آیکون
  تقویم رومیزی
  تغییر شکل موس
  نمایشگر آی پی
  تعبیر خواب
  نمایش تاریخ
  بارش برف در وبلاگ
  پرواز بادکنک در وبلاگ
  پرواز حباب در وبلاگ
  قطرات شبنم در وبلاگ
  ابزار مبدل تاریخ ها
  جملات عاشقانه تصادفی
  جملات تصادفی شریعتی
  حدیث تصادفی
  اس ام اس تصادفی
  دانستنی های تصادفی
  مترجم گوگل
  معرفی وبلاگ به دوستان
  سرویس whois دامنه
  ابزار ار اس اس ریدر
  کد آپلود عکس
  دیکشنری آنلاین
  ساخت صفحات پاپ آپ
  ساخت تصاویر ثابت
  روزنما با مناسبت ها
  لحظه شمار غیبت امام زمان
  کدهای کاربردی
آرشیو قالب ها

rss rss rss

تبلیغات رپورتاژ



پنل اس م اس رایگان
صفحه اصلی » داستان کوتاه » شاد کردن دیگران

تصاویر مربوط

بی اراده به درون کلیسا رفتم. غیر از نوازنده ی ارگ، کسی در کلیسا نبود. بی سر و صدا و بدون جلب توجه نوازنده ی ارگ آرام بر روی یکی از صندلیها نشستم.


درخشندگی درختی که به مناسبت عید در آنجا گذاشته شده بود و به طرز زیبایی تزئین شده بود، آهنگ روح نوازی که نواخته می شد و خستگی و گرسنگی مرا سست و خواب آلود کرد. آن چنان از خود بی خود شدم که در همان جا به خواب رفتم.

وقتی از خواب بیدار شدم، نمی توانستم تشخیص دهم که کجا هستم و به همین خاطر وحشت زده به اطرافم نگاه کردم. ناگهان در مقابل خود دو کودک را دیدم که ظاهراً برای تماشای درخت تزئین شده ی عید نوئل به آن جا آمده بودند. یکی از آن دو کودک که دختر کوچکی بود با دست مرا به دیگری نشان می داد و می گفت: «شاید پاپانوئل این خانم را آورده» بچه ها از بیدار شدن من ترسیدند، ولی من آنها را خاطر جمع کردم که صدمه ای به آنها نمی زنم. لباسهای دو کودک کهنه و مندرس بود. از آنها سؤال کردم که پدر و مادرشان کجا هستند؟ پاسخ دادند: «ما پدر و مادر نداریم.» وضعیت این بچه یتیمها به مراتب بدتر و غم انگیزتر از وضعیت من بود و من از اینکه غم خود را می خوردم خجالت زده شدم.

من آنها را به نزدیک درخت بردم تا خوب آن را تماشا کنند و بعد، دستشان را گرفتم و به مغازه بردم و مقداری شیرینی و چند هدیه برایشان خریدم. با این کار نشاط زیادی در وجود خود احساس کردم. این دو کودک یتیم مرا از نگرانی و غم و غصه ای که خود برای خود فراهم کرده بودم نجات دادند.

همان لحظه از خدای خود تشکر کردم که لااقل دوران کودکی خود را در کنار پدر و مادرم گذرانده ام. خوبی که این دو بچه در حق من کردند، بسیار با ارزش تر از خوبی بود که من در حق آنها کردم. این تجربه باعث شد بفهمم برای خوشحال کردن خود باید دیگران را شاد کنیم. فهمیدم که شادی و خوشی نتیجه ی کار خوب و نیک است. با کمک کردن و محبت و مهربانی کردن به دیگران می توان بر غم و غصه و ترس و نگرانی خود پیروز شد. بعد از آن، عوض شدم و تلاش کردم با شاد کردن دیگران خود را خوشحال کنم.


نوشته شده توسط : admin | در تاریخ 2017/03/11 ساعت 06 :09 : 57


دسترسی سریع
قالب های 3 ستونه
قالب های 2 ستونه
ابزار وبلاگ نویسان
آموزش وبلاگ نویسی
گالری عکس
آپلود عکس
بازی آنلاین
موسیقی لایت
بازی آنلاین

بازی آنلاین 660 بازی
بازی های دخترانه 16 بازی
بازی های ورزشی 97 بازی
بازی های تیراندازی 124 بازی
بازی های فکری 209 بازی
بازی های اکشن 126 بازی
بازی های مسابقه ای 50 بازی
بازی های متفرقه 38 بازی
بازی های محبوب

لینک ها
بک لینک شما در این مکان
کلیه حقوق متعلق به سایت نایت اسکین می باشد © Night-Skin.com 2004 - 2017